باید که شیو ه ی سخنم را عوض کنم
شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم
گاهی برای خواندن یک شعر لازم است
روزی سه بار انجمنم را عوض کنم
از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام
آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم
در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم
اینبار شکل در زدنم را عوض کنم
وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من
وقت است قیچی چمنم را عوض کنم
پیراهنی به غیر غزل نیست در برم
گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟
شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود
با ید تما م آنچه منم را عوض کنم
دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست
روزی که شیوه ی سخنم را عوض کنم
***
باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش
جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم
مرگا به من! که با پر طاووس عالمی
یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم
وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند!
باید چراغ مه شکنم را عوض کنم
عمری به راه نوبت ماشین نشسته ام
امروز می روم لگنم را عوض کنم
تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد
روزی هزار بار فنم را عوض کنم
با من برادران زنم خو ب نیستند
باید برادران زنم را عوض کنم!
دارد قطار عمر کجا می برد مرا؟
یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم
ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار
مجبور می شوم کفنم را عوض کنم
این شعر قشنگ از آقای فیض هست
بیا تمرین کنیم عاشقی را
نه اینکه به انتظارش بنشینیم
بیا لاف عاشقی بزنیم
سوال "دوستم داری؟" گلویم را می فشارد...گلویت را می فشارد؟
زنگار دل تنگی برای ندانم تویی دردلم نشسته
من دیوانه ام یا تو؟
تو برای من یک نیستی،با اینکه نیستی...نیا...که دلم دل تنگ آمدنت بماند...
حرفم این نبود...شعرم این بود...حرفم اما از جنسی دیگر...
دیر وقت ها ییست که می دانم نیستم
نخواستم که باشم
خرده مگیر
دل که کوچک می شود ، در مشت هم جا می شود
مشتم را بستند
مشتم را بستم!
حال دیگر گنجشک ها هم بر بام من
بر بام دل من
با غرور می ایستند
سکوت را رسیدم
حیرت را در چشمان زل زده ی قطرات باران که بر گونه ام سر می خوردند دیدم
شستم و دست کشیدم
سکوتم را شنیدم
سودای بی پرواییم در سر شعله گرفت
فوت...
سکوتم را پرستیدم
هیهات از روزی که شعله کشم سر تا پا
که دیگر نیروی درون،
درون را حریف نخواهد بود و چه خواهد کرد با من سر سودا
سکوتم را ستایش می کنم
لیلای من عیان است
روزنه های امیدم نیز روشن
که کاش پشت این روزنه ها خورشیدی از نور نهفته باشد
به مانند" الله نور السموات والارض"
نه به مانند شعله های خاموش شونده با فوت درون من!
سنتی شده ام...
بیش از قبل یا شاید 180 درجه متفاوت با قبل...
سنتی شده ام چون از مدرن شما خیری ندیده ام...
رنگم را عوض نکرده ام اما زلال روحم را بیشتر می بینم،
سنتی شده ام...
دیروزها دلواپس دیده شدن ها بودم...
امروزها...
سنتی شده ام...
دل آرام شده ام یا شاید هم
دلآرام...
دیوارها به من می خوردند و اکنون
من به دیوارها...
لاله زار عمر من چند شاخه دارد؟ دیمی شده اند...قد خم نکرده اند...
سنتی شده اند...
به باران خدا امید بسته اند...
تنها شده ام نه آنگونه که می شدم...
سجاده بر افتاده نیستم...
دستار گره کرده هم نیستم...
من مست اما نگاری نیست...چه مست و چه هوشیار!
رسم زیبا تنها شدن این است شاید...
چون زیبا می بینمش...
دامن کشان هم نمی روم...چارقد به سر می گریزم...
نه از کنار یارم...
سنتی شده ام...
دریا دریا مدرنیته...صحرا صحرا سنتیته...
خاک صحرا گوارای آب دریا...
در مسیر سیرابی تصورش می کردم...
دیر است...
وجود 22 ساله ام را می گویم که سرابش دریا بود..
.دیر بودنت را ناسپاس...بودنت را
ولی سپاس...
آنچه همیشه می خواستم اکنون از خودم می بینم که.....
.سنتی شده ام..
یافتم آنچه یافته بودم را و نیافتم
آنچه می رفتم که بیابم را!
آنچه دست یافته ام نیست که بگویم جز کلماتی که...
سنتی شده ام...
در این عالم هر واژه ای می تواند هر معنایی داشته باشد...
معنای سنتی شده ام برای من
.
.
.
.
.
یعنی...
.
.
.
.
نمیر ملا ! التماس می کنم نمیر ! از خدایت بخواه که تو را به این زودی صدا نکند قلیچ! قلیچ! با مرگ تو همه چیز تمام می شود...همه چیز...همه چیز...
- نه آلنی .... نه ...با مرگ من ، خدا که نمی میرد...چرا می ترسی؟
- من با تو کار دارم قلیچ ، نه با خدای تو...
- خدای من...خدای ت....ت....ت...تو...خدای ما، آل-...
- می دانید آقا؟ فرق مبارز مومن با ظالم بی ایمان در این است که زندگی و مرگ ، هر دو موهبتی ست برای مبارز مومن ، اما زندگی و مرگ ، هر دو ، عذابی ست برای ظالم بی ایمان...من ، روی خاک آسوده ام ، زیر خاک نیز آسوده خواهم بود...شما چطور آقا؟ شما چطور آقا؟
- ...
- همین جا می کشیدم یا بیرون اینجا؟ با دستهای خودتان یا با دستهای دیگری ، آقا؟
ای نیک بختی انسان ! چه خونها که به خاطر وصول به تو بر خاک می ریزد ، و تو ، هنوز ، این همه دوری از انسان !
در آن دقایقی که گمان می کردند که مرا ، با ضربه های سوزنده ی تازیانه و آتش مذاب و شمشیر تیزاب خورده ، برای همیشه از نماز بر این خاک پاک بازداشته اند ، کاش ، کاش ، کاش که جرات داشتند و می دیدند که روح من ، چگونه در سجده ابدی بر مهر معطر این زیارتگاه است...حالیا ، مارال من ، مارال نازنین من ! در این راه بلند دشوار خونین غم نشان به ظاهر بی پایان ، لحظه یی به استراحت منشین! بجنگ مارال ، التماس می کنم بجنگ !
| حالیا مصلحت وقت در آن میبینم | که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم | |
| جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم | یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم | |
| جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم | تا حریفان دغا را به جهان کم بینم | |
| سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو | گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم | |
| بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح | شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم | |
| سینه تنگ من و بار غم او هیهات | مرد این بار گران نیست دل مسکینم | |
| من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر | این متاعم که همیبینی و کمتر زینم | |
| بنده آصف عهدم دلم از راه مبر | که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم | |
| بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند | که مکدر شود آیینه مهرآیینم |
اینک زمستان،نیمه همزاد من
باید به آفتاب بگویم :
نام مرا به خاطر بسپار!ء
من سالهاست سایه خود را از یاد برده ام
بر من چه رفته است؟
من کیستم؟کجای زمین یا کجای زمان ایستاده ام؟
این چندمین سال تبعید است؟
با چشم بسته، بر خط مجهول!ء
بیهوده رفتن و نرسیدن ، تسلسل و تکرار!ء
آیا زمین نفس نکشیده ست؟
یا خاک در طلسم زمستان است!ء
یک روز باد نام و نشان مرا روی کلید نقره ای ماه در طلیعه صبح برفی حک کرد تا صبح نیمه زمستان که رسید برگردن آن بیاویزد..."این گونه هیچ گاه نام تو از خاطر فصل سرما نخواهد رفت..."ء
و...
در انتهای گسترش اولین قدم
آغاز بی نهایت پایان شروع شد
22سال است که باید حرفی برای گفتن داشته باشم...22سال است که خدا هنوز از من ناامید نشده...22سال است که هنوز می اندیشد...هنوز می اندیشد می توانم کاری کنم...22سال است می پندارد رسالتم را هنوز به یاد دارم...ء
گم کرده ام تمام تو را مدتی مدید...گم کرد مرا مدتی مدید...پیدا شدنم را رنگ شدن بخشید...پیدا شدنش رنگ شدن گرفت...22سال است یک روز من قول می دهم،روز دگر می شکنم،روز دگر می گویم دیگر آخرین بار بود و او می گوید آری تو راست می گویی...22سال تحمل؟
مثل نسیم ، مثل صدا راه می روم.....احساس می کنم تو مرا راه می بری...22سال گذشت و صدای پرسش من کیستم در دغدغه های روزانه ام گم شد...به دنبال صدا رفتم ، هر بند گران که بست پارا...با تیغ جنون گسستم اما....گذشت فرصت پروازم از کرانه ی خاک....که جان عرشی من در خرابه ی تن بود...خرابه ی تن را خراب کردم و آبادتر شد...ای عجبا از این در خود پیچیدگی وهم انگیز که گوشه گوشه اش خبر از سری نهان می دهد...ء
22سال است که تنها پای بر این زمین می گذارم و تازه حاصل جمع و ضربم یکی شده است!یعنی روزی که حاصل تفریق و تقسیمم یکی می شود هم خدا تنهایم نگاه داشته؟
چه مهمانی شیرینی ست این دنیا...وقتی تنهایی خودش می شود غمخوارت...مثل این روزها که گویی به اجبار کنارم نشانده ام او را...نه که اجبار برای او ،که سطح جهل من از بی کرانگی او...می شنوم صدایش را که هم می شنود صدای مرا و هم پاسخ می دهد پرندگان دیگر را...فقط به قسمتی از سهم خود قناعت کن...که آسمان به تمام پرندگان برسد...و او می خندد...کاش بی کرانگی را در کرانه هایم می توانست بگنجاند...22سال است پاسخ من کیستم را در گرو این آرزو می بینم و کاری از پیش نمی رود...ء
خدایا 22 سال شد...برایت 15 بهمنها را می شمارم و سالگرد می گیرم تا هرازگاهی نگاهی بیندازی حکم رهایی ام را که در قفسه خانه ات خاک می خورد...ء
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ئی
دل بسته بودم
خدای خوبم...احساس یک باطری را دارم که هر از چندی باید شارژ شود...خاموش و روشن می شوم...و تو می نگری؟
خدای خوبم...حس ماهی نیمه جانی را دارم که به روی آب آمده و تقاضای صید دارد!
خدای من...نگذار خوابم ببرد...به کجا می برد؟می ترسم از تنهایی...
سرت شلوغ شده نه؟آخر چرا بیش از توانت می آفرینی؟
کفر می گویم نه؟من و خدایم که این حرفها را نداریم...بچه که بودم هم بازیم هم می شد...
کوچک بودم به اندازه من کوچک می شدی ولی حال که بزرگ شده ام تو هم بزرگ شده ای و دیگر دوستم نداری...مثل همه ی آدمهای دوروبرم...چقدر بچه که بودیم شیرین بودیم...هیچ معیاری نبود..بیا بازی کنیم...ولی حال چطور؟هزار هزار ملاک و معیار ریخته ایم دورمان و دم از لیاقت می زنیم....
خدای خوبم تو که خود مرا آفریده ای ، مگر می شود دوستم نداشته باشی؟نکند آنگونه که می خواستی نشده ام؟و مثل مادری که از فرزندش می ماند ، رهایم کرده ای؟
این روزها قلبم زیاد می شکند...آن روزها که تو بودی نمی گذاشتی...مگر الان نیستی؟
این روزها زیاد گریه می کنم...اما تو هستی و می نگری؟
مهربان تر بودی ها...یا شاید من درک محبتم قوی تر بود و حال نمی فهممت!
احساسم را خرج نکردم تا نکند جای تو در قلبم تنگ شود...تو چرا خوابیده ای؟مگر نمی بینی مشوشم...باید کاری کنی...باید خوب شوم...چند روزی می شود که از بندگانت کمک خواستم و خود را با شعار اینکه اینها هم نشانه های تو هستند گول زدم اما همین که آنها را از من دور کردی نشان می دهد نمی خواهی جز تو به کسی پناه برم...پناه تو کجاست پس؟آغوش گرمت کجاست تا اشک هایم به وصال دستانت برسند و ناچار روی گونه هایم نمیرند...
خدای من وقتی به گوشی ام نگاه می کنم متنفر می شوم از هرچه انتظار است...وقتی آنلاین می شوم متنفر می شوم از هرکه غیر توست...این آدمهای نامهربان را از کجا آورده ای؟این آدمهای عاقل به چه درد عشق تو می خورند؟همه چیز شده استدلال و منطق و عقل گرایی...خود من هم شده ام تحلیل کن! با کرگدن ها باید کرگدنی حرف زد! ولی با کرگدن هایی که توهم انسانیت دارند چه؟توهم احساس و عشق...با آنها چه کنم؟می گویند می دانند عشق چیست اما وقتی می گویی بیا عاشق شویم می گویند سر دوتا کوچه پایین تر منتظرم هستند شرمنده!می گویند اول عاقلانه تصمیم بگیر عشق من را با تو چه کار؟ می گویند عشق زمان دارد به موقعش...! می بینی چه ها که به عشق می بندند؟؟؟
اینک چشمی بی دریغ
که فانوس را اشکش
شوربختی مردمی را که تنها بودم و تاریک
لبخند می زند
آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جل جتا
پیموده ام
آنک منم
میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده
آنک منم
پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد
ای کرگدنی که عشق ندانی...برای معشوقه تو بودن کرگدن نمی شوم..بهتر است تو را فراموش کنم و ای خدایی که شاید مرا می آزمایی...باختم نه؟باید عشق را بیش از اینها مقدس می دانستم نه؟سرافکنده شدم در امتحانت؟
باز هم می گویم که دوستت دارم و می پرستمت ....می بینی ...نمی توانی جلوی مرا بگیری!!!نمی توانی کاری کنی که دوستت نداشته باشم و نپرستمت! هرکه بتواند تو نمی توانی...
شب...
شب دست سیاه خویش بر سر می زد
سکوت و دیگر هیچ...
گفتی بیا...آمدم...
حرم...
برخیز دلا که دل به دلدار دهیم
جان را به جمال آن خریدار دهیم
این جان و دل و دیده پی دیدن اوست
جان و دل و دیده را به دیدار دهیم
اللهم انی اسئلک باسمک یا اول یا آخر
یا مکرم : ای عزیز کن!
یا من هو لمن دعاه مجیب
یا من هو لمن اطاعه حبیب
یا من هو الی من احبه قریب
یا من و بمن استحفظه رقیب
یا من هو بمن رجاه کریم
یا من هو بمن عصاه حلیم...
امروز منم که راهی کوی توام
امید وصال می کشد سوی توام
تا دست رسد شبی به گیسوی توام
می آیم و آشفته تر از موی توام
... : امشب به یاد ما هم باش...
من: امشب خواهم شکست...کجا؟ نمی دانم...
بلند شو...
راهی شو...
جمکران!
برو جمکران...
من : برویم...
... :به کجا؟
من :جمکران...
... :چرا؟
همیشه رود با خود میوه ی غلطان نخواهد داشت...به دست آور اناری را که از دست تو خواهد رفت
... : شکلات می دهند...
... : به ما نمی رسد، خیلی دور است...
... : حیف...
لحظه ای بعد...
... : این شکلات را دست به دست کنید به او بدهید...
من زاده ی زمینم و تا عرش می روم...
جوشن کبیر...روضه...گریه...مصیبت...سخنرانی...و...
دریغ از قطره ای اشک...
بشکن دل بینوای ما را ای عشق...
فقط در خود بودم...
بک یا الله...
.
.
.
.
شاید اینجا باشد...که می داند...با او سخن بگو...آمده ای خانه اش...
نازنین آمد...
و
دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده
بالا
زد
و رفت
بالحجه...
باید می آمدی...اینجا می شکستی...یادت رفته بود انگار...
تنهایی؟
خدایا وحشت تنهایی ام کشت؟؟؟
در این عالم ندارم هم زبانی؟؟؟
چه می گویی؟
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همین جاست همین جاست همه خانه بگردید...
بسمه تعالی
خدای من ، خدای خوب و مهربان...قلب کوچکم را در میان شکوفه های بهاری...جا گذاشتم...
خدای من...من و قلب کوچکم دوست داریم در آسمان پاک و آبی...فقط شاد باشیم...
خدای من ....منو می بینی...اینجام..این ور...این قطره ی کوچیک...دیدی؟؟؟آره می دونم که دیدی...از اولش داشتی می دیدی...اینطوری گفتم تا توجیهی داشته باشم واسه ندیدن های خودم...
خدا جونم یادته روز اول که این بلاگ رو ساختم چی بودم؟؟؟ الان چی شدم؟؟؟
رنگ قرمز کمی مایل به شادی...کنار عشق...مست تو
گرم گرم...
روسری آبی...حیران در باد...
اتاقی صورتی...پر از عکس های کج و راست نشسته روی دیوار ....
میزی پر از غزلهای حافظ با قلم و دوات...
آینه ای داشتم که کمتر بدان می نگریستم...همیشه بودند دوستان عزیز و چشمان زیبایی که ببینم خویشتن خویش را!!!
دفتر شعری که می گفت...من دل به زیبایی، به خوبی می سپارم ، دینم این است ، من مهربانی را ستایش می کنم ، آیینم این است ، من رنجها را با صبوری می پذیرم ، من زندگی را دوست دارم ، انسان و باران و چمن را می ستایم ، در این گذرگه بگذار خود را گم کنم...بگذار از این ره بگذرم با دوست....با دوست...
شوری وصف ناشدنی در عمق جان و خدایی که همین نزدیکی ست...
آن روزها یادت هست خدا؟؟؟
با تو می گفتم...در اتاق کوچک صورتی ام...یادم نمی رود درگاه در را که پا می کوبیدم و می گفتم خدایا م.....ن....م...ی ....خ....و....ا....م و تو می گفتی حیف است طائری چو تو در خاکدان غم...زین جا به آشیان وفا می فرستمت...
من بودم و تو...و دیگر هیچ...
روسری آبی را باد برد؟؟؟
رنگ زرد مایل به.... هر چه فکر کنی جز گرمی...
دیوارم سفید شده است...
میز کارم پر از کتابهای قطور...مکانیک سیالات! ترمودینامیک ! انتقال جرم ! انتقال حرارت...
شیشه ی مرکب خشک شده...
آینه...رفیق تنهاییم شده....
حاصل خیره در آیینه شدن ها هیهات...دو برابر شدن غصه ی تنهایی بود...(١)
دفتر شعرم...توی کیف زیر تخت...خاک می خورد...تازگیها دفتر شعر دیگری ساخته ام...ببین...آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت، در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت...دل تنگش سر گل چیدن از این باغ نداشت...قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت...کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد...خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت...خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد...که چو برق آمد و آتش به دل ما زد و رفت...خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد...تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت...
خدایا...
به درون می نگرم که برون مرد و شدش خاکستر
منتظر تا که کشد شعله و ویرانه شود
ای عجب می گرید
ای عجب آتش ویرانگر این خانه کند خوار و خموش
کاش ساکت شود و خویش به ویرانه دهد
خ...د...ا....ی....ا...
چشم رضا و مرحمت برهمه باز می کنی...
.چون که به بخت ما رسد این همه ناز می کنی؟؟؟
چرا بزرگ شدم با تو حرف زدنم فراموش شد؟؟؟
خدایا...
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق...شرط آن بود که جز ره او شیوه نسپریم...
من دور شدم...تو آمدی...دیدم...اما باز هم...
تو بازهم گفتی که نزدیکم اگر بخواهم...
آسمانی شدن از خاک بریدن می خواست...
مشهد...
اعتکاف...
مدینه...
مکه...
آدم شده بودم ها...
فقط به خیزش فواره ها نظر کردم...فرود آب ندیدم فریب از این خوردم...
دوستی می گفت منحصر کرده ام تو را!!!! خدا این !! است نه آن!!!
راست می گوید؟
با منطق...آری...راست می گوید...نباید تو را در قالب کلمات خود در می آوردم...
برای دیگران آری...چه فکر خواهند کرد؟
با عشق...نه...من آنچه تو گفتی نوشتم...یادت که هست...قلم گذاشتم و گفتم خدایا تو بنویس...و آنگاه...
می گذاری برگردم؟؟؟
قول می دهم تمام راه را یک نفس به شوقت بدوم...با گامهایی بلند و نگاهی به دور...و در مقامی که نباشد خبر از خویشتنم... (٢)
به وصف هیچ کسی جز تو دم نخواهم زد.....خوشا کسی که اگر شاعرست شاعر توست
پ.ن
1.حاصل خیره در آیینه شدنها آیا؟ دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست
2.در مقامی که به یادش همگان می نوشند سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من
* * *
ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سینه نزدیک
به مـــن هر آنکـه نزدیک، ازو جــــــدا، جــــدا من
* * *
نه چشــــم دل به ســـــویی، نه باده در سبویی
که تــــر کـــــنم گـلـــــــویی، به یاد آشنــــــا من
* * *
ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــری
دلــــــم گرفته ای دوست، هـــــوای گریــه با من
* * *
نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من
چرا؟ چرا باید دل را بست؟ یعنی اینقدر می آیند و می روند که اگر باز باشد...؟نه...که گفته؟ مگر آنها که می خواهند وارد شوند نمی بینند دل جای چند نفر ندارد؟
نه...انگار باید بست!!! اما اکنون که به بازار شام می ماند...اگر بخواهم ببندمش همه را بیرون می کنم...رهایم به مانند همان تخته پاره ی بر موج که روزی شاید به ساحلی برسد...که می داند؟
با دل خالی هوای گریه کردن هم باید کرد...
هی فلانی
گویند رسم زندگی چنین است
می آیند...
می مانند...
عادتت می دهند...
و می روند...
و تو تنها می مانی...
راستی نگفتی رسم تو هم چنین است؟
مثل همه ی فلانی ها هستی؟
چو کس با زبان دلم آشنا نیست چه بهتر که از شکوه خاموش باشم...
مرا گویی که رایی؟ من چه دانم؟من چه دانم؟ من چه دانم؟
چنین مجنون چرایی؟من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم؟
من چه دانم ؟ من چه دانم؟ من چه دانم؟
مرا گویی بدین زاری که هستی ، بدین زاری که هستی ، بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی ؟من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
منم در موج دریاهای عشقت ، موج دریاهای عشقت ، موج دریاهای عشقت
مرا گویی ،کجایی ؟ کجایی؟ کجایی؟من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
مرا گویی به قربانگاه جانها ، نمی ترسی که آیی؟ من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
مرا گویی چه می جویی دگر تو ، ورای روشنایی ،من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
شبی بر بود ناگه شمس تبریز ، ز من یکتا دوتایی ،من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
مرا گوی تو را با این قفس چیست ؟تورا با این قفس چیست ؟ تو را با این قفس چیست؟
اگر مرغ هوایی این قفس چیست ؟ این قفس چیست؟ این قفس چیست؟
من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
من چه دانم؟من چه دانم؟من چه دانم؟
این روزا این آهنگ وصف حالم شده یا نه ورد زبونم...این قفس چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتی بنویسم...
پرم از خالی !!! چه بنویسم که گویی پر مغز بود؟
گفتی بنویسم...
رقصانم بر گور آرزوهایم!!!! چه بنویسم که گویی این است آینده ای روشن؟
گفتی بنویسم...
حیرانم میان زندگی ام!!!چه بنویسم که گویی به این گویند هدفمندی؟
گفتی بنویسم...
این روزها که نمی نویسم بدان که گریانم...نالانم...فقط روز ، شب می کنم...
باز هم می خواهی که بنویسم؟؟؟
منتظر تلنگر هستم...منتظر کسی...چیزی و شاید اتفاقی که واژگونم کند...از این وضع به خود می پیچم...و باز هم می گویی که بنویسم...
عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد از جا و مکان رستی آنجات مبارک باد
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور تاملک و ملک گوبند تنهات مبارک باد
ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی ای زاهد فردایی فردات مبارک باد
کفرت همگی دین شد تلخت همه شیرین شد حلوا شده ای کلی حلوات مبارک باد
در خانقه سینه غوغاست فقیران را ای سینه ی بی کینه غوغات مبارک باد
این دیده دل دیده اشکی بد و دریا شد دریاش همی گوید دریات مبارک باد
ای عاشق پنهانی آن یار قرینت باد ای طالب بالایی بالات مبارک باد
ای جان پسندیده جوییده و کوشیده کالای عجب بردی کالات مبارک باد
از عشق سخن باید گفت ؛ همیشه از عشق سخن باید گفت.
عشق در لحظه پدید می آید ، "دوست داشتن" در امتداد زمان.
این ، اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است . عشق ، معیارها را در هم می ریزد ؛ دوست داشتن برپایه ی معیارها بنا می شود . عشق ، ناگهان و ناخواسته شعله می کشد؛دوست داشتن ، از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد.عشق ، قانون نمی شناسد ؛ دوست داشتن ، اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی است .عشق فوران می کند – چون آتشفشان ، و شره می کند – چون آبشاری عظیم ؛ دوست داشتن ، جاری می شود – چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم. عشق ، ویران کردن خویشتن است ؛ دوست داشتن ، ساختنی عظیم.
عشق دق الباب نمی کند ، مؤدب نیست ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست ، درویش نیست ، حسابگر نیست ، سربه زیر نیست ، مطیع نیست...
عشق ، دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند...
عشق ، در وهله ی پیدایی ، دوست داشتن را نفی می کند ، نادیده می گیرد ، پس می زند ، له می کند و می گذرد.دوست داشتن نیز ، ناگزیر ، در امتداد زمان ، عشق را دود می کند ، به آسمان می فرستد ، و چون خاطره ای حرام ، فرشته ای نگهبان برآن می گمارد.عشق ، سحر است ؛ دوست داشتن ، باطل السحر.عشق و دوست داشتن ، از پی هم می آیند ؛ اما هرگز در خانه منزل نمی کنند.عشق ، انقلاب است ؛ دوست داشتن ، اصلاح.میان عشق و دوست داشتن ، هیچ نقطه ی مشترکی نیست . از دوست داشتن به عشق می توان رسید ، و از عشق ، به دوست داشتن ؛ اما به هر حال ، این حرکت ، از خود به خود نیست ، از نوعی به نوعی ست ، از خمیره یی به خمیره یی ...و فاصله یی ست ابدی میان عشق و دوست داشتن ، که برای پیمودن این فاصله ، یا باید پرید ، یا باید فروچکید...
پاره ای از آتش بدون دود اثر بی نظیر نادر ابراهیمی
یه شب که من حسابی خسته بودم
همین جوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سر خورد
یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده
محکمه الهی برپا شده
خدا نشسته مردم از مرد و زن
ردیف ردیف مقابلش ایستادن
چرتکه گذاشته و حساب می کنه
به بنده هاش عتاب خطاب می کنه
می گه چرا این همه لج می کنید
راهتونو بی خودی کج می کنید
آیه فرستادم که آدم بشید
با دلخوشی کنار هم جمع بشید
دلای غم گرفته رو شاد کنید
با فکرتون دنیارو آباد کنید
عقل دادم برید تدبر کنید
نه اینکه جای عقل رو کاه پر کنید
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم
نیافریده باریکلا گفتم
من که هواتونو همیشه داشتم
حتی یه لحظه گشنه تون نذاشتم
اما شما بازی نکرده باختین
نشستید و خدای جعلی ساختین
هر کدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آیه های ما جدا شد
یه جو زمین و این همه شلوغی
این همه دین و مذهب دروغی
حقیقتا شماها خیلی پستین
خر نباشین گاو رو نمی پرستین
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد
بلند بلند هی صلوات فرستاد
از اون قیافه های حق به جانب
هم از خودی شاکی هم از اجانب
گفت چرا هیچ کس روسری سرش نیست
پس چرا هیچ کس پیش همسرش نیست
چرا زنا اینجوری بد لباسن
مردای غیرتی کجا پلاسن
خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن
اینجا که فرقی ندارن مرد و زن
یارو کنف شد ولی از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش می چرخه نمی دونم چشه
آهان می خواد یواشکی جیم بشه
دید یه کمی سرش شلوغه خدا
یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکه نفت
یهو سرش رو انداخت پایین ورفت
قراولا چند تا بهش ایست دادن
یارو وای نستاد تا جلوش واستادن
فوری درآورد واسشون چک کشید
گفت ببرید وصول کنید خوش بشید
دلم برای حوریا لک زده
دیر برسم یکی دیگه تک زده
اگه نرم حوریه دلگیر می شه
تورو خدا بذار برم دیر میشه
قراول حضرت حق دمش گرم
با رشوه ی خیلی کلون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش
کشون کشون برد و یه جایی بستش
رشوه ی حاجی رو ضمیمه کردن
توی جهنم اونو بیمه کردن
حاجیه داشت بلند بلند غر می زد
داشت روی اعصابا تلنگر می زد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی
یه خورده هم حبس نفس کن حاجی
این همه آدم رو معطل نکن
بگیر بشین این همه کل کل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده
تازه هنوز کرات دیگه مونده
نامه ی تو پر از کارای زشته
کی به تو گفته جات توی بهشته
بهشت جای آدمای باحاله
ولت کنم بری بهشت محاله
یادته که چقدر ریا می کردی
بنده های مارو سیاه می کردی
تا یه نفر دورو برت می دیدی
چقدر ولاالضالین رو می کشیدی
این همه که روضه و نوحه خوندی
یه لقمه نون دست کسی رسوندی
خیال می کردی ما حواسمون نیست
نظم و نظام هستی کشکی کشکیست
هرکاری کردی بچه ها نوشتن
می خوای برو خودت ببین تو زونکن
خلاصه وقتی یارو فهمید اینه
بازم درست نمی تونست بشینه
کاسه ی صبرش یه دفعه سر می رفت
تا فرصتی گیر می آورد در می رفت
قیامته اینجا عجب جاییه
جون شما خیلی تماشاییه
از یه طرف کلی کشیش آوردن
کشون کشون همه رو پیش آوردن
گفتم اینارو که قطار کردن
بیچاره ها مگه چیکار کردن
ماموره گفت می گم بهت من الان
مفسد فی الارض که می گن همینان
گفت اینا بهشت فروشی کردن
بی پدرا خدارو جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن اینا
کفر خدارو در آوردن اینا
بد جوری ژاندارک رو اینا چزوندن
زنده توی آتیش اونو سوزوندن
روی زمین خدایی پیشه کردن
خون گالیله رو تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کلاهتو صاف کن
بهت می گه بشینو اعتراف کن
همیشه در حال نظاره بودن
شما بگو اینا چیکاره بودن
خیام اومد یه بطری هم تو دستش
رفت و یه گوشه ای گرفت نشستس
حاجی بلند شد با صدای محکم گفت
این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نکن
به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی
این که نه مدعی داره نه شاکی
نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو
نه عربده کشیده و نه چاقو
نه مال این نه مال اونو خورده
فقط عرق خریده رفته خورده
آدم خوبیه هواشو داشتم
اینجا خودم براش شراب گذاشتم
یهو شنیدم ایست خبردار دادن
نشسته ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافیل ازون ور اومد
رفت روی چهارپایه و چند تا سوت زد
دیدم دارن تخت روون می یارن
فرشته ها رو دوششون میارن
مونده بودم که این کیه خدایا
تو محشر این کارا چیه خدایا
فکر می کنید داخل اون تخت کی بود
الان میگم یه لحظه اسمش چی بود؟
همون که کارش عالی بود
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد
همون که این لامپا رو اختراع کرد
همون که کارش عالی بود اون دیگه
بگید بابا توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا
یه راست برو بهشت پیش انبیا
وقت رو تلف نکن توماس زود برو
به هر وسیله ای اگر بود برو
از روی پل نری یه وقت می افتی
می گم هوایی ببرن و مفتی
باز حاجی ساکت نتونست بشینه
گفت که مفهوم عدالت اینه
توماس ادیسون که مسلمون نبود
این بابا اهل دین و ایمون نبود
نه روضه رفته بود نه پای منبر
نه شمر می دونست چیه نه خنجر
یه رکعتم نماز شب نخونده
با سیم میماش شب رو به صبح رسونده
حرفای یارو که به اینجا رسید
خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودش رو جابه جا کرد
یه کم به این حاجی نگاه نگاه کرد
ازون نگاههای عاقل اندر
سفیهش رو باید بیارم اینور
با اینکه خیلی خسته خسته هم بود
خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
شما عجب کله خرایی هستید
بابا عجب جونورایی هستید
شمر اگه بودآدولف هیتلر هم بود
خنجر اگر بود روولور هم بود
حیفه که آدم خودشو پیر کنه
و سوزنش فقط یه جا گیر کنه
می گید توماس من مسلمون نبود
اهل نماز و دینو ایمون نبود
اولا از کجا می گید این حرفو
در بیارین کله ی زیر برف رو
اون منو بهتر از شما شناخته
دلیلشم این چیزایی که ساخته
درسته گفته ام عبادت کنید
نگفته ام به خلق خدمت کنید؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده
دنیا رو هم کلی قشنگ کرده
من یه چراغ که بیشتر نداشتم
اونم تو آسمونا کار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمی دونید چقدر کمک به من کرد
تو دنیا هیچ کی بی چراغ نبوده
یا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا برای حاجی آتش افروخت
دروغ چرا یه کم براش دلم سوخت
طفلی تو باورش چه قصرا ساخته
اما به اینجا که رسیده باخته
یکی می یاد یه هاله ای باهاشه
چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم
دهانشو آورد کنار گوشم
گفت تو که کله ات پر قرمه سبزیست
وقتی نمی فهمی بپرسی بد نیست
اون که نشسته یک مقام والاست
مترجمه رفیق حق تعالی ست
خود خدا نیست نماینده شه
مورد اعتمادشه بنده شه
خدای لم یلد که دیدنی نیست
صداش با این گوشا شنیدنی نیست
شما زمینیا همش همینید
اون ور میزی رو خدا می بینید
همین جوری می خواست بلند شه نم نم
گفت که پاشو باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم
داد کشیدم یک دفعه بیدار شدم
به یاد یار و دیار آنچنان بگریم زار
که راه و رسم سفر از جهان براندازم
والعصر...ان الانسان لفی خسر...الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات وتواصوا بالحق و تواصوا بالصبر
مرا به خانه ی زهرای مهربان ببرید
به خاک بوسی آن قبر بی نشان ببرید
اگر نشانی شهر مدینه را بلدید
کبوتر دل ما را به آشیان ببرید
کجاست آن در آتش گرفته تا که مرا
برای جامه دریدن به سوی آن ببرید
کجاست آن جگر شرحه شرحه تا که مرا
به سوی سنگ مزارش کشان کشان ببرید
مرا که مهر بقیع است در دلم چه شود
اگر به جانب آن چار کهکشان ببرید
نه اشتیاق به گل دارم و نه میل بهار
مرا به غربت آن هیجده خزان ببرید
کسی صدای مرا در زمین نمی شنود
فرشته ها سخنم را به آسمان ببرید
هنوز چیزی نگذاشته از اومدنم که دلم تنگ شده...واسه نیمه شب بیدار شدن به شوق دیدن کعبه...واسه با سر دویدن برای نماز صبح روبروی ملتزم...روبروی در خونه ی خدا...روبروی حطیم...روبروی حجرالاسود...واسه طواف..واسه گفتن ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الآخره حسنه و قنا عذاب النار...واسه گفتن الهی العفو...دلم تنگ شده برای مستجار...برای حجر اسماعیل که برم و جا پیدا کنم و زیر ناودون طلاش نماز بخونم و پرده کعبه رو بگیرم زار بزنم و بگم الهی واسمع ندایی اذا نادیتک...دلم تنگ شده..واسه نماز شب خوندن روبروی کعبه...اگه الان اونجا بودم توی همین ساعت که دارم می نویسم یعنی حدود چهار و نیم بعداز ظهر ...داشتم کم کم آماده می شدم که برم واسه نماز مغرب توی اون مثلثی که جای خانوما بود و یک صدم جمعیت هم توش جا نمی شد جا بگیرم تا بتونم توی صحن روبروی کعبه نماز بخونم...دلم تنگ شده واسه صفا و مروه! آخه اتوبوسهای ما جایی می ایستادن که باید همیشه یه سعی انجام می دادیم تا به کعبه برسیم و همیشه از این که چرا سعی صفا و مروه تنهایی ثواب نداره می نالیدیم! چون روزی 100 بار ازش رد می شدیم...دلم تنگه واسه آب زمزم...واسه ساعتی که بالای اون ساختمونه نصب بودو همش چشم تو چشمش بودم که کی اذان میشه...خدایا دلم واسه بوسیدن رکن یمانی تنگ شده واسه قرآن خوندن های تند تند که خدایا برسم یه ختم کنم...از همه بیشتر دلم تنگه واسه اون گنبد سبز ...واسه گنبد سبزی که پیشش شکایت کردم از این عربا ....زار زدم و گریه کردم که آخه چرا دعای ندبه مون نیمه موند چرا زیارت پیامبر و ائمه بقیع رو نیمه تمام گذاشتن و اشک ما رو درآوردن ...خدایا مدینه...عجب غربتی دارند بعضی واژه ها...پیش تر ها از غربت چیزی نمی فهمیدم می گفتن به امام رضا بگو غریب تویی یا مادرت؟ نمی فهمیدم خدا...نمی فهمیدم آنها در خانه ی خود نیز غریبند...خدایا آخه چرا...حالا با اسم بقیع اشکم در میاد ...اسم زهرا که بیاد یاد روضه النبی و قبر بی نشان آتیشم می زنه...اسم امام حسن و امام باقر و امام صادق و امام سجاد که بیاد یاد اون سنگا که بیفتم یاد اون غربت و اون کبوترا که بیفتم میخوام زار بزنم...معاون کاروان راست می گفت این که عرب پیشرفته باشه اون موقع چی بودن؟؟؟؟امامای ما چی کشیدن؟ ازهمه بیشتر پیامبر زجر می کشه که هر روز روش به بقیعه...اون روز که پیشش شکایت کردم بردمو بردم در خونه حضرت فاطمه و شرمندم کرد...پیامبرا عاشق ترم کردی...دلم تنگه ...اگه الان مدینه بودم داشتم می رفتم بقیع ...آخه می دونی یه ساعتای خاصی می شه بقیع رو دید...خودم توی قرآن خوندم کسانی که نمی ذارن بعضیا داخل مسجد بشن یا به جای زیارتی وارد بشن عذاب خدا دامن گیرشون می شه...همه ی روز رو منتظر ساعت 4 بودم...تا برم پنجره رو بگیرم و فقط به خاطر تنهایی و غربتشون اشک بریزم...همه ی روز رو منتظر ساعت 9 شب بودم تا برم توی روضه ی پیامبر نماز بخونم...کنار قبر پیامبر ...ستون توبه ..وخونه ی حضرت فاطمه ...اونجا که با قفسه های قرآن مسدود شده بود...پیامبرا چرا ضریحت را بستند؟ چرا نمی توانم قبرت را ببینم؟؟؟چرا به جرم زن بودن ستون توبه و منبر پیامبر پشت پرده است؟؟؟ چرا چون ایرانیم باید بد و بیراه بشنوم و نگذارند با دلم حرف بزنم و همه اش دغدغه ام زن عربی باشد که با پوشیه فریاد می زند و تو را از حال و هوایی که داری به زمین می آورد...
خدایا دعوتم کردی و بردیم مدینه و مکه ..حالا دعای روز و شبم این میشه که دوباره برم...مست می کنی و به دنبال خودت می کشانی...می آیم...رهایم مکن...
سلام...
بعد این همه مدت اومدم...
اومدم که بگم دارم میرم...میرم مکه..میرم مدینه....خداحافظ...
با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد
در خود تمام مرثيه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ي مجسم عبور کرد
شاعر بساط سينه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتي که ميز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت
مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت
باز اين چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت
دستي زغيب قافيه را کربلا گذاشت
يک بيت بعد ، واژه ي لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گريه مي کند
دارد غروب فرشچيان گريه مي کند
با اين زبان چگونه بگويم چه ها کشيد
بر روي خاک و خون بدني را رها کشيد
او را چنان فناي خدا بي ريا کشيد
حتي براش جاي کفن بوريا کشيد
در خون کشيد قافيه ها را ، حروف را
از بس که گريه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت
"خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت
بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود
. . .خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن
. . .پيشاني اش پر از عرق سرد و بعد از آن
. . .خود را ميان معرکه حس کرد و بعد از آن
. . .شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن
در خلصه اي عميق خودش بود و هيچکس
...شاعر کنار دفترش افتاد از نفس



نظرات () لینک مطلب